آبی تر از آبی
در ميكده هم خدا "ببيني" با مرد خدا اگر نشيني
دوست عزیزم آزی ، وقتی شنیدم که جواب آزمایشها نشان داده که مادرت سرطان ریه از نوع بدخیم
دارد خیلی ناراحت شدم. این تنها کاری ست که از دستهای ناتوانم برمی
آید..من و هر خواننده ی این متن دعا میکنیم که مراحل درمان مادر مهربانت
به خوبی طی شود و او سلامتیش را دوباره بدست آورد.. هر دعا ، اهدای یک سلول سالم
درخواست صمیمانه: لطفا این متن را عیناً و یا به سلیقه ی خود برای مدت 7 روز بعنوان پست ثابت در بلاگ خود قرار دهید.. برگرفته از وبلاگ ازهمه چیزوهمه جا
و اما اصل مطلب... شاید فعلا ساجده نتونه بیاد به وب و من هم عملا نمیتونم به کار وب ادامه بدم. نمیتونم منظورم اینه که تحمل وب بدون اون سخته. این وب همش خاطره اس،برا همین قصد حذف وب رو نداریم. راستی درباره عکس های سفر بگم که چون قول دادم ی روز آماده میکنم و با خاطراتش میزارم براتون... التماس دعا به امید دیدار... یا حق...
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما
مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می
توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظرگرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه: اما اینجا در
بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من
کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخندخواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرین ترین واژه
هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به
تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ خداوند پاسخ داد: فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد
و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو
خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر
از خداوند پرسید: خدایا! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام
را به من بگویید.. خداوند شانه او رانوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را مادر صدا کنی.
کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی
به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،
کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ
تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند
اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را
می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک
ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن
الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم
همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان
از چاه بیرون آمد … نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک
بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را
زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!
شنیدم هفت عدد مقدسیه. ما هم از یک شروع کردیم: همگی فِ ـ رِ ـ زِ ـ الف و ن ـ هِ فرزانه هستیم... و به هفت ختم شدیم: پس مقدسیم... و
دوره ای جدید را رقم زدیم. دوره ای مختص خودمون، با عادتهامون، با
ویژگیهایی که فقط مختص ماها بود. هممون با ی خصوصیت اخلاقی، تکو خاصیم.... توشهای
که از تمام خاطرات این سالها با خودمون حمل میکنیم رو سبکـسنگین میکنیم.
از اون روزی که چند بچهی تازه به دبیرستان رسیده بودیم، با یک ساختمان
بزرگ با دیوارای سفیدو نارنجی...با زمین پر چاله چوله و پر دوربین که مثلا باید ازش میترسیدیم....
تا امروز که سومین 14اردیبهشتیه که به عنوان یک سمپادی هستیم. به
عنوان جزء کوچکی از این خانوادهی بزرگ. زمانی
برامون این روز عجیب بود، روزی که مناسبتش فقط تو یه تقویم رنگ چاپ به
خودش گرفته بود و حالا از جایی که هستیم، جایی که گذشته و تمام خاطراتش در
پشت و آینده را در روبرو دارد، به افق نگاه میکنیم؛ افقی که دیگه رنگ
یکسانی به خودش نداره. و هرکس به سمت افق خودش میشتابه.
شاید
زمانی که به رنگهای ترکیبی افقمون رسیدیم، نشستیم، خندیدیم و از کلاسهای
مختلف مدرسه، کلاس آقای والافر، مجله ی سفید کمرنگ، بستنی آقای خوش طینت، 234frogs و هزاران تلخ و شیرین دیگه که گفتیم. امامیدانیم که در آخر هنوزم: سمپادی میمیرد ذلت نمیپذیرد بچه ها عاشقتونممممممممممممم... به افتخار خودموووووووووووووووووووووننننن....
بعد از حدود پانزده رو از سفر برگشتم. جای همگی خالی بود. سفر خوبی بود.ولی عمر سفر کوتاهه و زود تموم شد. انشاالله بعدا عکس هاشو قرار میدم...
1.دو روز بچه ها دارن روم کار میکنن از کلمات محبت آمیز استفاده کنمو بااحساس تر باشم.مگه زوره؟بابا منو خدا اشتباهی دختر آفرید کلا حس احساسی شدن نیس.بیخی ما شو توروخدا... 2.اعتراف میکنم بچه که بودیم با دخترخالم بازی که میکردیم من دوست نداشتم نقش پسرو بازی کنم واسه همین همیشه ازش تعریف میکردمو میگفتم تو خیلی شبیه پسرایی.اونم خرذوق میشدو میشد آقامون(فاطی شرمندمممممم) 3.کسی که چشم به راهه از کسی که تو راهه خسته تره ...شک نکن... 4.هر جا دلت شکست قبل رفتن ؛ خودت جاروش کن! تا هر ناکسی منت دستای زخمیشو رو سرت نذاره . . .بتادینو چسب زخمم بذار که اگه ی تیکه از دستت در رفت بهونه نداشته باشنو بیان دوباره دلتو بشکنن... 5.شاید الان بتونی کسی رو بپیچونی و پیش خودت ذوق مرگ شی و حال کنی, اما زمین گِرده عزیزم, در جــــریان باش 6.این متنو دوس دارم نمیدونم کی نوشته: در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند پـرسید : فرزندم پس آدمت کو ؟؟ آمین!!!! 7.نه من هرگز نمی نالم.قرن ها نالیدن بس است. می خواهم فریاد کنم. اگر
نتوانستم سکوت می کنم. خاموش مردن بهتر از نالیدن است. (دکتر شریعتی)کارش درسته.... 8.نمی بخشم.......... ولی فراموش میکنم......!!!!همیشه به همین سادگی از آدمهای بی ارزش می گذر.(دقیقا با توام که خودتم میدونی) 9.یه وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه و جریان زندگیت رو فقط مرور کنی بعدشم بگی به سلامتیه خودم که اینقدر تحمل داشتم . . . 10.به این اعتقاد دارم که خدا ج ظلمو زود میده...پ نگران نباش...خدا ج ظلمی رو که بهت کردشو میده... 11.هیچ جا اونقد شلوغ نیس که نتونی با خدات دردو د کنی...راحت باش...حرفتو بزن... 12.امان از خنده ی تلخ تر از گریه... 13.روز معلم مبارک....
صدای خنده ی خدارا میشنوی؟دعایت را شنیده...و به آنچه محال میپنداری میخندد... 2.تــــاوان حرفــــهایی كه نمی تونی بـــــگی ,تــــــارهای سفیـــــــدیـه كه یه شَبـــه لابلای موهــــــــات به وجــــود میــــــاد........... 3.راستی من بیماری شایع در ایرانو یافتم:توجه توجه:جغد شدیم از دم...تا صبح هرکی ی طور بیداره...کارامون سرو سامون نداره...یا داریم خر میزنیم یا پای نتیم یا اس بازی...این شد زندگی؟ 4.ی اسی بهم رسید خیلی خفن بود...کلی شستم بنده خدارو.آخه این اس کجاش به من میخوره؟(همین جایی که هستی باش ... از این خونه بری کیشی ... تو این خونه خودت شاهی
... داری سرباز کی میشی ؟ همین جایی که هستی باش ... عذاب رفتنت کم نیست
... تو " حوای " کسی میشی .. که مــــــــن ... می دونم " آدم " نیست) 5.میگم مقصر خودمونما.میگیم عاشق کسی هستیم که جز آبو علف روزانه نه میفهمه نه میخواد...خو بریم یهو عاشق گاو گوسفند بشیم دیگه... 6.دارم میرم کلاس حالا دیرمم شده ها.بعد ی بچهه میگه خاله خاله توروخدا بذار فالتو بگیرم...منم روحیم حساس(آره جونه...)خلاصه میذارم بگیره.میدونی چی میگه؟پونصد تومان بهش دادم فالمو میگیره میگه آینده تاریكی در پیش داری! میگم جدی میگی؟؟؟میگه یه هزاری بده شاید یه روشنایی پیدا شه.مرده شور دلمو ببره که نمیدونه کی بسوزه... 7.دیدین سکه گرون شده عروسی تو شهر کم...دقیقا" همون دخترایی که ادعای روشن فکریشون میشه که اسلام چیه و به درد نمیخوره و اینــــــــــا ...به وقت مهریه که میرسه میگن حقمه...نه تو بگو الان حقمه بزنم تو سرش یا نه؟ 8.یکی اس داده:انگار خـــــــدا در " صدایت " کدئین تزریق کرده ... با من که حرف میزنی دردهایم را تسکین میدی ...!!بهش میگم الان این تعریف بود؟میگه خاک تو سر بی احساست...تازه یکی هم تو مدمون میگه وقتی بغلم میکنه مثه مامانام.نه من دقیقا کجام شبیه ماماناست بچه جان؟من آرامش ندارم خودم.تو چطور ازم آرامش دریافت میکنی؟ مثل دیدن گریه کسی که خیلی دوستش داری ، همینطوره مگه نه؟(از من نبودا تو دفترم نوشته بودم) کیا اومدددددددددددددددددددد......
1.مشكل اینجاست كه
همیشه برای فرار از دست یك " آدم "به
" آدم " دیگری پناه میبریم....اعتیاد به آدمها ،بدترین نوع اعتیاده...!! 2.مادری دست در دست کودکش و چشم در نگاه مردی غریبه.پدری پا به پای همسرش و دل در گرو اندام زن همسایه.این بود که کودک
یاد گرفت با تو ازدواج کند اما به او..............فکر کند.!! 3.دوس دارم این شعرو...مبـادا ای طبیـب، بهــر عـلاج درد مــن کــوشی/که من در سایه ی این ناخوشی، حال خوشی دارم 4.کسانے هستند از جنس " شیشه " ؛زود مے شکنند !اما ...نا جور مےبُرند ... !!! 5.خــــــــــدایا...خواستم بهت بگم تنهاماما...نـــــــــــگاه
خندانت، منو شــرمگین کردچه کسی بـــــــــــــــهتر از تو ...ولی عجیب
دلتنگم 6.اگر؛ کسی دوان دوان به طرفت اومد احتمال
بده شاید 8.انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود احساس
تنهایی بیشتری می کند 9.تو وب علی بی غم آهنگ آخر سلطان قلبهارو گذاشته.100 بار باهاش
خوندم.عاشق شعرشم دیگه... 10.امشب تولد دعوتم.بازم مشکل همیشگی.چی بپوشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 11.یکی میگفت...به صلیب اگه کشیده شدی مسیح باش نه مترسکی ساده.اینقد
دلم برا مترسک سوخت.اینگار بنده خدا خودش میخواست اونجا ی لنگه پا تنبیه شه.... 12.این عکسرو دوس دارم....
2.من که اشتباه زیاد دارم...اما یکیش این بود که هروقت رنجیدم لبخند زدم.اوناهم فک کردن درد نداره محکم تر زدن...بی جنبه رو میبینی تورو خدا؟! 3.خیلی سختِ نگه داشتن بغض پشت تلفن . . .! مخصوصاً وقتی که میخوای نفهمه . . . هی قورتش میدی . . .هی . . اما آخرم چیکه چیکه اشکات گونه ها تو خیس میکنه! اون موقع اس که یهو تلفنُ قطع میکنی. .بعدشم میگی خودش قطع شد!جالب اینجاست اونم باور میکنه...عجب خره ها.نه؟! 4.ی متن خونده بودم تو ی کتاب خیلی جلب بود...{دیوانه نمی گوید دوستت دارم دیوانه می رود تمام دوست داشتن رابه هر جان کندنی جمع می کند از هر دری می زند زیر بغل می ریزد پای کسی که قرار نیست بفهمد دوستش دارد...}وقتی اینو خوندم فهمیدم چقد دیوونه هارو دوس دارم... 5.ما نسلی هستیم که از پشت ِ قابهای ِ شیشه ای مانیتور هم دیگرو را در آغوش کشیدیم !!!تازه کلی هم حال میکنیم با فرد مقابلمون...بعضیا لوس میشن...بعضی گریه میکنن بعضی ها هم که خوددرگیری دارن بعدش درجا میخندن...نه خداییش من نبودم تو به چی میخندیدی؟(با تواما...تو که تیکه خورت ملسه...) 6.همیشه یه گوشه دلتو بذار واسه خودت اونیکه خلوتشو با بی قراریات پر کرده... ...وقتی نمیدونی چته! میری در یخچال و وا میکنی!و....آخه موجود اینقدر سنگ صبور !!اینقدر محرم؟ اینقدر با حوصله !!!! 8.ترجیح میدم مجرد باشم و به همسر فکر کنم, تا این که همسر داشته باشم و به مجردی فک کنم. 9.میخوام ادامه مطلب چنتا عکس بذارم.اما نمیدونم چرا آپلود نمیشه...کلا نتم باما لجه...
1.دیشب خدارو دیدم...گوشه ای آرام میگریست...من هم کنارش رفتم و گریستم...هر2 یک درد داشتیم...آدم ها... 2.به رخ گیسو فرو ریزی که دلها را بر انگیزی...ازین بازیگری بگذر به هر صورت دل ارایی....شعر فوقالعاده ایه...دوسش دارم... 3.ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﮕﻦ: “ﺑﺮﻭ ﮔﻢ ﺷﻮ”ﻣﯿﺮﻩ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﺶ ، ﺑﻌﺪ ﺑﺎﺑﺎ ﻭ ﻣﺎﻣﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻣﯿﺮﻥ ﻣﻨﺖ ﮐﺸﯽ !!! 4.من تنها هستم اما تنها من نیستم ...اینو باور دارم...اما خیلی ها هستن که فک میکن تنها اونا تنهان... 5.ی جا نوشته بود(ابله ترین دوستان ما، خطرناک ترین دشمنان هستند!)دیدم راست میگه بنده خدا...ماشاا... کم نیستن... 6.عــــاشـــق تریـــــن مــــــــرد..... آدم بود که بهشت را به لبـــــخنــــــد حـــــوا فروخــت.!!دمو بازدمش گرم واقعا... 7.راستی امروز اینو فهمیدم که گاهی تنها بودن بهای آدم بودنه...مگه نه؟ 8.این روزا کسی دیگه دنبال " سنگ صبور " نیست !!همه فقط حواسشون به " سنگهایی " که به طرفشون پرتاب میشه " داغونشون نکنه " 9.راستی مرگ حقه...اینو زیاد شنیدم...راست میگن والا.هر حقیو ناحق کنن اینو بیخی نمیشن.تنها حقی هست که همیشه بهت میدنش... عکس بامزه ایه...
امیدوارم حال همتون خوب باشه. بنده چهارشنبه عازم سفر مکه و مدینه هستم... خدا قسمت کرد و اسمم برا مکه در اومد. امیدوارم معرفت درک این سفرو داشته باشم. راستی اگه بدی دیدین یا حرفی زدم که ناراحت شدین حلال کنید. فعلا میرم تا حدود پانزده روز دیگه هم نیستم... خدانگهدارتون...
2.عوض شدن تا این حدم خوب نیست...عوضی شدنم نوعی عوض شدنه... 3.مترسک را دار میزنند به جرم دوستی با پرنده ای که مبادا تاراج مزرعه را به
بوسه ای فروخته باشد و راست گفت شاعر که اینجا قحطی عاطفه است. 4.عجب سراشیبی داره این دنیا یه بار لذت داره یه بار ذلت.ماشاا... شیب ذلتش از لذتش خیلی خیلی خیلی بیشتره... 5.درست وقتی دوست داری درکت کنه...ترکت می کنه...........اینه قصه ی ما آدما !.!.! 6.بزار این روزا تموم بشه میام میزنم رو شونت میگم خدا جون جنبرو حال کردی...نه خداییش کی مثه من اینقد با جنبست؟خدا جون حسابی حال میکنیا.چرا بیخی نمشی قربونت برم؟! 7.چه سخت است دل تنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزداین یعنی ته بد شانسی...اون لحظه به خودم میگم غلط میکنی عاشق چیزی میشی که بدست نمیاد... 8.بگذار دوست بمانیم، عشق همه چیز را خراب میکند...!!!یکی نیس بگه حالا کی عشق تعارف کرد..والا به خدا... 9.زندگی رو سخت گرفتیم، خفه مون کرد!آسون گرفتیم، حوصله مون و سر برد.آخر نفمیدیم کجاشو بگیریم... (مخاطبای این متنارو هیچ کی نمیشناسه پس لطفا هیچکی نه به خودش بگیره نه زود قضاوت کنه...)
هر گاه خداوند بنده ایی را دوست بدارد . او را گرفتار مینماید و پس اگر برد باری پیشه کرد وی را بر میگزیند و اگر سپاس گذاری کرد وی را گلچین مینماید …
صفر را می بندند ، تا به بیرون زنگ نزنیم. از شما چه پنهان، ما از درون زنگ زده ایم ... زنده یاد حسین پناهی فاطمیه آمدوآن مونس و همدم کجاست؟ شمع میپرسد ز پروانه گل نرگس کجاست؟ در عزای مادرت یابن الحسن یکدم بیا ، تا نپرسد این جماعت بانی مجلس کجاست خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست. نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست. دلم,کار دست است... خودم بافتمش" تارش از سکوت" پودش از تنهایی" همین است که خریدار ندارد! .... اعصابمم خودم خرد کردم واسه همینه همش پیچو مهرش شل میشه... برای کشتیهای بی حرکت به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم خــــدایــــا! ۱.دیشب مهمونی بودیم.رفتم تو اتاق پیش بچه کوچمولوها.آخه سهیلو پارسا خیلی ناناسن. صورت سهیل چنگ خورده بود ناجور.از سهیل میپرسم صورتت چی شده؟پارسا جواب میده:من کلدم... ای خدا بچه هم بچه های قدیم.... ۲.پارسا مجبورم کرد باهاش ماشین بازی کنم...من پلیس بودم...ماشین خوشگله رو خودش برداشت.منم از ترس اینکه صورت منو چنگ نندازه قبول کردم... ۳.تعطیلات داره تموم میشه...دوس ندارم... ۴.دلم واسه دخمل خاله هامو دهمل داییم تنگیده... ۵.ی بار تو عمرم رفتم پرتغال بچینم کل هیکلم خراش برداشت...دستم که ناجور شده.هرکی ندونه فک میکنه خودکشی کردم... ۶.امیدوارم امسال ۱۳ به در بارون نباشه...

روز مادر مبارک باد

ادامه مطلب

بزن به افتخارمووووووووووووووون...
خدایا تو با من بمان!!!!
که محتاج ماندن خلقت نباشم!!!
ادامه مطلب
چون بدون اینکه خیس بشی احساسش میکنی
داره از یکی دیگه فرار میکنه...
7.شما که غریبه نیستین .. رفتم که بیاد
دنبالم .. فراموشم کرد ......!

ادامه مطلب
ﻗﺪﯾﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ ﺑﺮﻭ ﮔﻢ ﺷﻮ ، ﺟﺎ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﻣﺠﻬﻮﻝ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﻻﻥ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﯾﻢ !؟!؟!



موجها تصمیم می گیرند . . .

فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت،
معلوم شد که لطافتم پایین آمده!
زمانی که دمای بدنم را سنجید،
دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم
تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم،
چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،
چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم،
معلوم شد که مدتی استصدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید نمی شنوم...!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد،
و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم
از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند :
رنگین کمانی به ازای هر طوفان،
لبخندی به ازای هر اشک،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا.
جمله نهایی :
عیب کار اینجاست که من "آنچه هستم" را با " آنچه باید باشم " اشتباه می کنم،
خیال میکنم آنچه باید باشم هستم،
در حالیکه آنچه هستم نباید باشم ...
زنده یاد احمد شاملو
در گـــلـــویــــم ابـــــر کـــوچکــــی اســــت
کــــه خیـــــال بـــــارش نــــــدارد ،
میشــــود مـــــرا بغـــــل کنــــی ؟
| Design By : Mihantheme |







چون یکم غمگینه گذاشتمش ادامه مطلب...